ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

181

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

تنگى كه اطراف آن را دكان‌هايى فراگرفته بود ، گذشتيم . در يكى از دكان‌هاى اين بازار كوچك پوست زيباى ببرى را آويخته بودند كه فروشنده‌يى مىخواست به بهاى چهل تومان به ما بفروشد . ولى من گمان نمىكنم به چنين قيمت گزافى هرگز كسى حاضر به خريد آن مىشد . كمى دور تر از اين آبادى چاپارخانه‌ى محقرى وجود داشت . از اين چاپارخانه چشم‌انداز رودخانه‌ى سفيدرود كه در ميان دو كوهستان مرتفع مشجر ، كه قله‌ى باشكوه « درفك » بر آنها مسلط است ، جريان داشت ، خيلى زيبا ديده مىشد . ولى من هيچ حال و حوصله‌ى تماشاى اين مناظر كم‌نظير را نداشتم ، چون بعد از شام سرم از شدت درد مىتركيد . اين آخرين قسمت مسافرت براى من يك شكنجه‌ى واقعى بود . در آن لحظات به قدرى حالم بد بود كه به زحمت مىتوانستم خود را در پشت اسب راست نگه دارم . هر لحظه چشمم سياهى مىرفت و مىرفتم كه از روى زين به زمين بيفتم . وقتى كه به چاپارخانه رسيديم ، اوئيلن و ژروم مجبور شدند مرا از جايم بلند كرده ، در اتاقى در طبقه‌ى پايين درازم كنند . در اين اتاق من تمام نيروى خود را به كار بردم تا آخرين قسمت يادداشت روزانه‌ام را تمام كنم و نيرويى كه براى اين كار صرف كردم تمام قدرت باقى مانده‌ى مرا تحليل برد و حسابى از پايم انداخت . كوفته و بىحال روى رختخواب افتادم . از تب سراپاى بدنم مىسوخت . چهارشنبه 11 [ اكتبر ] . در رستم‌آباد سه روز از بدترين روزهاى زندگى خود را گذراندم . هشتم ماه از صبح تب كردم و حمله‌ى بيمارى تا غروب آفتاب ادامه داشت . البته اين تب‌ها از نوع تب‌هاى نوبه است كه دردهاى شديدى در كمر ، پشت گردن و شقيقه‌ها ايجاد مىكنند و تمام اعضاى بدن انسان كوفته و دردناك مىشود . به تناوب بدنم گرم و سرد مىشد . مثل اينكه مرا از يك كوره‌ى سوزان بيرون مىآوردند و ناگهان وارد حوض يخزده‌يى مىكردند . گاه‌به‌گاه هذيان مىگفتم . كاه‌هايى كه به سقف اتاق چسبيده بود و به كوچك‌ترين بادى تكان مىخورد ، به نظر من مانند مارهايى مىآمد كه مىخواهند خود را روى من بيندازند . حوالى شب بعد از يك عرق شديد تبم بريد . از اين فرصت استفاده كردم و مقدار زيادى گنه‌گنه خوردم . فردا باز تب به همان شدت روز قبل شروع شد . اين بار در اطراف كبد خود دردهاى ناراحت‌كننده‌يى نيز احساس مىكردم . نزديكىهاى شب ، مثل ديشب ، حالم رو به بهبود